✦ ساعتی که زمان را برعکس میکرد
وی یه کارواژ کوچک، پیرمردی ساعتساز بود که ساعتهای عجیب میساخت. یک ساعت به من داد و گفت: «وقتی عقربهها رو به عقب بچرخونی، زمان برمیگرده.» من این کار را کردم و ...
همینجا بنویس. هرچه یادته، حتی تکهتکه و نامرتب.
وی یه کارواژ کوچک، پیرمردی ساعتساز بود که ساعتهای عجیب میساخت. یک ساعت به من داد و گفت: «وقتی عقربهها رو به عقب بچرخونی، زمان برمیگرده.» من این کار را کردم و ...
سوار قطاری قدیمی شدم که مقصدش روی هیچ تابلویی نوشته نشده بود. از پنجره، شهرهایی را میدیدم که انگار هرکدام بخشی از گذشتهام بودند. در ایستگاه آخر، کودکی را دیدم که شبیه ...
خانهای کوچک روی ابری نرم ساخته بودم. هر پنجرهاش رو به منظرهای تازه باز میشد؛ یکبار دریا، یکبار جنگل و یکبار شهر خودمان. باران از زیر خانه میبارید، اما داخلش گرم و ...
با قایقی چوبی روی دریایی آرام حرکت میکردم که بهجای موج، ستاره در آن میدرخشید. هر بار پارو میزدم، صورت فلکی تازهای زیر آب پدیدار میشد. دوردست، فانوسی روشن بود و پرندهای ...
وی یه کارواژ کوچک، پیرمردی ساعتساز بود که ساعتهای عجیب میساخت. یک ساعت به من داد و گفت: «وقتی عقربهها رو به عقب بچرخونی، زمان برمیگرده.» من این کار را کردم و ...
دیشب خودم را در کتابخانهای دیدم که میان ستارهها شناور بود. قفسههای بلندش تا آسمان میرسیدند و کتابها با نور ملایمی میدرخشیدند. هر کتابی را که باز میکردم، منظرهای تازه پیش چشمم ...
سوار قطاری قدیمی شدم که مقصدش روی هیچ تابلویی نوشته نشده بود. از پنجره، شهرهایی را میدیدم که انگار هرکدام بخشی از گذشتهام بودند. در ایستگاه آخر، کودکی را دیدم که شبیه ...
ز پلههایی نقرهای بالا رفتم و به باغی پنهان پشت ماه رسیدم. گلها در تاریکی میدرخشیدند و صدای آب از جویباری باریک میآمد. پروانهای آبی دورم چرخید و روی شانهام نشست. وقتی ...
خانهای کوچک روی ابری نرم ساخته بودم. هر پنجرهاش رو به منظرهای تازه باز میشد؛ یکبار دریا، یکبار جنگل و یکبار شهر خودمان. باران از زیر خانه میبارید، اما داخلش گرم و ...
با قایقی چوبی روی دریایی آرام حرکت میکردم که بهجای موج، ستاره در آن میدرخشید. هر بار پارو میزدم، صورت فلکی تازهای زیر آب پدیدار میشد. دوردست، فانوسی روشن بود و پرندهای ...
رویای شفاف یعنی وسط رویا بفهمی که داری رویا میبینی. بعضیها توی همین حالت میتونن کموبیش رویا رو هدایت هم بکنن. این چیز افسانهای نیست و ...
کابوس یعنی رویایی که اونقدر ترسناک یا ناراحتکنندهست که بیدارت میکنه. تقریباً همهی ما گاهی کابوس میبینیم و برای بیشتر آدمها اتفاقی عادیه، مخصوصاً توی کودکی. ...
هر شب، بدون اینکه بخوایم، چند بار وارد دنیایی میشیم که قوانینش با دنیای بیداری فرق داره. دانشمندها بیشتر از هفتاد ساله دارن میپرسن این تصویرها ...
فقط ایمیلت را بنویس. یک کد برایت میفرستیم و بدون رمز عبور وارد میشوی.
کدی که به ایمیلت رسید را اینجا بنویس.