Skip to main content

رویابین

دیشب چه رویایی دیدی؟

همین‌جا بنویس. هرچه یادته، حتی تکه‌تکه و نامرتب.

برچسب رویا
۰ کلمه · پیش‌نویس ذخیره شد
تاریخ و ساعت رویا (شمسی) · اختیاری
: ساعت
اگر دقیق یادت نیست، «—» را انتخاب کن؛ بدون آن هم رویا ثبت می‌شود.
اگر خالی بگذاری، به‌عنوان «مهمان» ثبت می‌شود.
وضعیت انتشار
امشب ۶ نفر رویاشان را نوشتند

جذاب‌ترین رویاها

خواب شفاف

✦ ساعتی که زمان را برعکس می‌کرد

وی یه کارواژ کوچک، پیرمردی ساعت‌ساز بود که ساعت‌های عجیب می‌ساخت. یک ساعت به من داد و گفت: «وقتی عقربه‌ها رو به عقب بچرخونی، زمان برمی‌گرده.» من این کار را کردم و ...

مهرسا · ۲ آبان ۱۴۰۵ · ۱۶:۵۱
سایر

✦ قطاری که به گذشته می‌رفت

سوار قطاری قدیمی شدم که مقصدش روی هیچ تابلویی نوشته نشده بود. از پنجره، شهرهایی را می‌دیدم که انگار هرکدام بخشی از گذشته‌ام بودند. در ایستگاه آخر، کودکی را دیدم که شبیه ...

مهرسا · ۲ خرداد ۱۴۰۵ · ۱۲:۴۸
نظر مدیر: عالییییییییییییییییی
کابوس

✦ خانه‌ای روی ابرها

خانه‌ای کوچک روی ابری نرم ساخته بودم. هر پنجره‌اش رو به منظره‌ای تازه باز می‌شد؛ یک‌بار دریا، یک‌بار جنگل و یک‌بار شهر خودمان. باران از زیر خانه می‌بارید، اما داخلش گرم و ...

علی · ۱۱ بهمن ۱۴۰۴ · ۰۵:۴۳
نظر مدیر: به به
آب

✦ دریایی که آسمان داشت

با قایقی چوبی روی دریایی آرام حرکت می‌کردم که به‌جای موج، ستاره در آن می‌درخشید. هر بار پارو می‌زدم، صورت فلکی تازه‌ای زیر آب پدیدار می‌شد. دوردست، فانوسی روشن بود و پرنده‌ای ...

عرفان · ۱۱ بهمن ۱۴۰۴ · ۱۳:۴۳
نظر مدیر: عالی بود

رویاهای اخیر

آرشیو رویاها
خواب شفاف

✦ ساعتی که زمان را برعکس می‌کرد

وی یه کارواژ کوچک، پیرمردی ساعت‌ساز بود که ساعت‌های عجیب می‌ساخت. یک ساعت به من داد و گفت: «وقتی عقربه‌ها رو به عقب بچرخونی، زمان برمی‌گرده.» من این کار را کردم و ...

مهرسا · ۲ آبان ۱۴۰۵ · ۱۶:۵۱
پرواز

کتابخانه‌ای میان ستاره‌ها

دیشب خودم را در کتابخانه‌ای دیدم که میان ستاره‌ها شناور بود. قفسه‌های بلندش تا آسمان می‌رسیدند و کتاب‌ها با نور ملایمی می‌درخشیدند. هر کتابی را که باز می‌کردم، منظره‌ای تازه پیش چشمم ...

فرید · ۲ مهر ۱۴۰۵ · ۱۲:۴۸
نظر مدیر: چرت بود
سایر

✦ قطاری که به گذشته می‌رفت

سوار قطاری قدیمی شدم که مقصدش روی هیچ تابلویی نوشته نشده بود. از پنجره، شهرهایی را می‌دیدم که انگار هرکدام بخشی از گذشته‌ام بودند. در ایستگاه آخر، کودکی را دیدم که شبیه ...

مهرسا · ۲ خرداد ۱۴۰۵ · ۱۲:۴۸
نظر مدیر: عالییییییییییییییییی
خواب شفاف

باغی پشتِ ماه

ز پله‌هایی نقره‌ای بالا رفتم و به باغی پنهان پشت ماه رسیدم. گل‌ها در تاریکی می‌درخشیدند و صدای آب از جویباری باریک می‌آمد. پروانه‌ای آبی دورم چرخید و روی شانه‌ام نشست. وقتی ...

جواد · ۲ خرداد ۱۴۰۴ · ۰۵:۴۸
نظر مدیر: ب شدت مسخره بود
کابوس

✦ خانه‌ای روی ابرها

خانه‌ای کوچک روی ابری نرم ساخته بودم. هر پنجره‌اش رو به منظره‌ای تازه باز می‌شد؛ یک‌بار دریا، یک‌بار جنگل و یک‌بار شهر خودمان. باران از زیر خانه می‌بارید، اما داخلش گرم و ...

علی · ۱۱ بهمن ۱۴۰۴ · ۰۵:۴۳
نظر مدیر: به به
آب

✦ دریایی که آسمان داشت

با قایقی چوبی روی دریایی آرام حرکت می‌کردم که به‌جای موج، ستاره در آن می‌درخشید. هر بار پارو می‌زدم، صورت فلکی تازه‌ای زیر آب پدیدار می‌شد. دوردست، فانوسی روشن بود و پرنده‌ای ...

عرفان · ۱۱ بهمن ۱۴۰۴ · ۱۳:۴۳
نظر مدیر: عالی بود